یک گلدان اردیبهشت_قسمت6, فصل1

یک گلدان اردیبهشت

فصل اول_قسمت ششم

سلام متعجبی دادم . زن دایی لب خندی زد و گفت : ماهرو فسقلی نمیذاری بیام تو؟

یکدفعه متوجه شدم کنار رفتم و گفتم : ببخشید یه لحظه زن دایی اکمد توی حرفم و گفت : موندی آره؟

تینا گفت : به به مامان عزیزم مقدمتون گل باران باد. زن دایی الهه گفت : خودتی تینا جان برو کنار ببینمت بچه .

مهدیار چند ماهی از طاها بزرگتر بود اومد جلو گفت : اول بزرگتر آقا طاها سلام زن دایی خوش اومدید . به مامان نگاهی کروم معلوم بود نه تنها حوصله ی دعوا نداره حتی حوصله بحثم نداشت با لبخند جلو اومد با زن دایی سلام گرمی کرد .

زن دایی خندید و گفت : با اینکه می دونم هنوز با پسرم قهری اما من دیگه طاقت دوریت ندارم شاپرکم و هم دیگرو حسابی بغل کردن . زن دایی و مامان از دوران دبیرستان باهم دوستای خیلی صمیمی بودن مامان به زن دایی می گفت پری زاد زن دایی هم به مامان می گفت شاپرک . اما بعد از این ماجرا حسابی باهم قهر کرده بودن حتی حال همدیگه را هم نمی پرسیدن خیلی خوش حال شدم .

دایی شیرینی داد دست طاها و گفت :

امیدوارم همه چیز حل بشه پروانه جان طاها هم لبخندی زد و شیرینی را تعارف کرد. مهدیار با صدای آرومی با طاها صحبت می کرد مامان و زن دایی مشغول صحبت بودن مامان خیلی خوشحال شده بود از صورتش معلوم بود خیلی دلتنگ زن دایی شده تینا کشیدم سمت خودش و گفت :

بیا بریم تو اتاق مهدیسا کارت دارم . با اخم گفتم :

تینا واقعا اونجا جای این کارها نیست . قیافه اش را کج و کوله کرد و گفت : چه کارایی بابا من اونقدرهام خنگ نیستم بیا بریم . دنبالش به راه افتادم ، مهدیسا آروم خوابیده بود مثل روزهای قبل . تینا گفت :

با توام ماهرو بیا ببینیم تو کمدش چی داره من خیلی کنجکاوم واقعا می گم . خودم هم خیلی دلم می خواست بدونم توی کمد مهدیسا چی هست اما هیچ وقت کلیدش روش نبود اما اینبار مامان کلید روی در جا گذاسته بود برای اینکه پشیمون نشم سریع در باز کردم تو کمد خیلی چیزها بود لباس ، کیف ، جعبه . تینا گفت :

وای ماهرو همش دلم میخواست ببینم این تو چه خبره یه جعبه مشکی که روش قلب های قرمز برجسته بود را برداشت و بازش کرد خدای من مهدیسا مغز خر خورده بود یه عالمه گل خشک و پاکت خوراکی ها و یه عالمه از عکس هایی که با دوربین دینگ دینگش که سریع ظاهر می شد گرفته بود عکس هایی که چقدر از ته دل خندیده بود و چال قشنگ به طرز شگفت انگیزی شبیه ماهش کرده بود صدای تینا از زمان عکس ها بیرونم کشید اولین چیپس فلفلی و ماست موسیری که با تمام زندگیم خوردمش پا ورقی: یکم ماست به ته ریش قشنگش ریخت . چندتا قلب به دست یه خرگوش پشمالوی ریز میزه بود تبنا مشغول خواندش شد : اولین کادوی روز عشق .

پاورقی : اولا که ادکلنش محشر بود دوما که گفت :می دونم خیلی کمه اما هنوز نمی دونم خدا چطور تورو بهم داد قول می دم جبران کنم ، وای کلی ذوق کردم و سرخ شدم خداجونم ، خدای قشنگم ممنون که بهم دادیش .

کارتونی که جای بستنی قیفی دست سازه به چشم می خورد تینا برش داشت زیرش کاغذ یادداشتی چسبیده بود . وای این بهترین بستنی قیفی تمام عمرم بود سه تا من خوردم سه تا بلند قامت تو جاده چالوس یخ می زدیم و بستنی می خوردیم . پاورقی : وای خدا وقتی دستای سردم تو دستش بود انگار بخاری تو بدنم روشن بود به خاطر داشتنش همه ی گذشته رو می بخشم .

اشک توی چشمام حلقه زد و گفتم : بس کن تینا این لعنتیارو جمع کن چرا اینارو نگه داشتیم نمی دونم همشون باید بریزیم دور ازش متنفرم و گریه ام شدت گرفت . تینا گفت : هیس آروم باش ماهرو مگه تو نمیدونی مهدیسا همه چیز میشنوه؟

بعدم الان مامانت می فهمه فضولی کردیم پاشو به خودت بیا . به زور بغضم قورت دادم و مشغول جمغ کردن وسایل شدیم .
ادامه دارد…

برای دیدن تمامی قسمت های داستان روی یک گلدان اردیبهشت کنید

هاست

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *