یک گلدان اردیبهشت_قسمت9, فصل1

یک گلدان اردیبهشت

فصل اول_قسمت نهم

بالا سرش ایستاده بودم تا لاکش خشک بشه . عصبی گفت : ای بابا ماهرو چرا مثل دکل برق بالا سرم وایسادی؟؟؟ الان می ریم دیگه
-تینا فقط دلم می خواد دیر برگردیم همه چیز به مامانت میگم .

خندید و گفت :حالا انقد خشن نشو در ضمن عمرا بگی چون می دونی پای خودتم گیره دختر جون کیفش را برداشت و ادامه داد : حالا بیا بریم ماهرو جون . به دنبالش راه افتادم خداحافظی کردیم و رفتیم صدای مامان که می گفت مراقب باشید بدرقه ی راهمون شد.

تینا کنار خونه ای ایستاد و گفت : بیا یه سلفی بگیریم . بی حال گفتم:تورو خدا تینا ول کن .

-ای بابا ماهرو انقد ضد حال نباش دیگه میخوام براش بفرستم که ببینه داریم میایم .

-آخه عکس من به چه دردش می خوره ؟
-وای ماهرو عکس تورو براش نمیفرستم بیا دیگه .

چندتا عکس گرفتیم و به راه افتادیم . تینا خیلی سریع پرید وسط خیابون و تاکسی گرفت . چند لحظه ای سکوت برقرار بود که تینا گفت :

ماهرو جدیدا دیدی چه گند دماغ شدی؟هر چی بهت می گم مخالفت میکنی.
-خفه شویی گفتم و تا وقت رسیدن هیچ کدوم حرفی نزدیم.
جلوی پارک کشیدم و گفت :کجا می ری ببین خوبم همه چیزم خوبه؟
-آره خیلی خوبه

-خب پس خدارو شکر بریم. مثل بچه ها شور و هیجان داشت چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که گفت : یه لحظه وایسا عینکم بذارم رو سرم بهتره یا همین جا باشه؟

باهاش هم مسیر شدم و گفتم : نه همینطوری کلاسش بیشتر . لبخند پر استرسی زد و نفس عمیقی کشید و گفت : خب دیگه بریم خیلی دیر نشه .

مثل همیشه شیک و مرتب منتظر بود. بوی ادکلنش از دور هم به مشام می رسید پیرهن صورتی ملایم با راه های برجسته ی خود پارچه تن کرده بود شلوار کتون مشکی تقریبا جذب و کتونی خیلی قشنگی پوشیده بود هیکل درشتی داشت . به نظرم با تینا خیلی جور هم بودن .

وقتی متوجه ما شد سلام بلندی کرد . معلوم بود تینا حسابی ذوق کرده سریع عینکش را برداشت و سلام بلندی کرد . آروم گفتم : وای تینا خیلی تابلویی خنگول .

دوقدمی اش که شدیم از بوی ادکلنش سرمست شدم با صدایش از مستی درم آورد .

به به ماهرو خانوم خوشحال افتخار دادید به جمع ما تشریف آوردید .
دست پاچه گفتم : خواهش میکنم این چه حرفیه قسمت نشده بود خدمت برسیم .

تینا گفت : وای آریا لباست خیلی قشنگه .
آریا هم به همون اندازه ذوق زده شد و گفت : وای جدی می گی دعا دعا می کردم ازش خوشت بیاد .

یخشون باز شد و من شدم نفر سوم اضافه . باهم می گفتن و می خندیدن به تینا پیام دادم هروقت خواستی بریم بگو من تو پارک می چرخم و ازشون جدا شدم .

آریا پسر خاله ی تینا بود اما زن دایی اصلا راضی نبود هم اینکه می گفت تینا هنوز بچه هست و هم اینکه میگفت چون بابای آریا دوتا زن داره و آریا با پدرش خیلی صمیمی از پدرش الگو می گیره و تینا بدبخت می شه. بنظرم زن دایی پیش داوری الکی ای می کرد اما خب حرف کسی گوش نمی کرد . ولی تینا و آریا باهم رابطه داشتن و ول کن هم نبودن . به نظرم از هر لحاظ شبیه هم بودن.

روی صندلی پارک نشسته بودم و به مهدیسای عزیزم فکر میکرم خدایا کی پس کی بهوش میاد .

چطور اون لعنتی تونست با مهدیسا این کارو کنه؟

و اشک هام شروع به ریختن کردن . نفس عمیقس کشیدم تا آرایشم پخش و پلا نشه و تینا تا خونه کله ام نخوره که جلوی آریا آبروم بردی . صدای تینا تز فکر بیرونم آورد .

وای ماهرو ببخشید با آریا حواسمون پرت شد .

فقط بهش لبخند زدم. آریا گفت : شماها اینجا باشید من الان میام .
وقتی آریا رفت گفتم : واقعا که تینا خانوم اصلا نگفتی من کدوم گوری ام تو این گرما به خاطر تو اینجام . بغلم کرد و حسابی چلوندم و گفت :

فدای تو دختر عمه ی گلم بشم من هر کاری بخوای برات می کنم عشقم. تا خواستم حرفی برنم آریا با سه تا بستنی قیفی اومد .

با دیدن بستنی هر فکردر از ذهنم حذف شد و با چشمام داشتم بستنی می خوردم . تینا گفت : آریا کاش می شد بابات زن دومش طلاق بده .
آریا خندید و گفت : تینا جونم چی می گی آخه اگه بابام طلاق بده بود همون موقع که مامانم می فهمید طلاق می داد نه الان با دوتا بچه نگران نباش تینا به خدا همه چیز درست میشه .
تینا با قیافه ای درهم گفت : کی درست می شه آریا کی؟؟؟
متعجب گفتم: تینا همچین میگی کی انگار چند سالته؟؟؟
آریا هم خندید و گفت : نگران نباش بیاین برسونمتون .
نه بلندی گفتم که چند نفری که کنارمون بودند برگشتن .
تینا عصبی گفت: چته دیووونه .
خندیدم و گفتم : ببخشید آخه اگه یکی ببینتمون خیلی بد میشه .
تیناهم آره گفت و خداحافظی کردیم و به راه افتادیم .
جلوی درخونه داشتم کلید می انداختم که تینا گفت : بریم یه دور دیگه ببینیمش دلم براش تنگ شد .

نگاهی به سرتا پاش انداختم و در باز کردم . صدای حرف بلند بلند میومد .

داخل که شدیم همه نگاه ها به سمت ما چرخید و همه ساکت شدند.

آب دهنم قورت دادم اما خشکم زده بود انگار مچمون گرفته باشند مامان گفت : ماهرو بیاین تو دیگه و دوباره همه مشول شدند.
ادامه دارد…

برای دیدن تمامی قسمت های داستان روی یک گلدان اردیبهشت کنید

هاست

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

یک پاسخ

  1. مارس 16, 2018

    […] یک گلدان اردیبهشت_قسمت9, فصل1 […]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *